محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4229
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويند : خالد نامه اى به هشام نوشت كه او را خشمگين كرد و هشام به دو نوشت : « اى پسر مادر خالد ، شنيدهام كه مىگويى ولايتدارى عراق مايهء اعتبار من نيست ، اى پسر زن بوگندو ، تو كه از طايفهء بجيلهء كم شمار ذليلى چگونه امارت عراق مايهء اعتبارت نيست ، به خدا چنان دانم كه نخستين نوسال قريش كه سوى تو آيد دستهايت را به گردنت مىبندد . » و نيز گويند كه هشام به خالد نوشت : « شنيدهام گفته اى : من خالد بن عبد الله بن يزيد بن اسد بن كرزم و معتبرترين اين پنج كس نيستم ، به خدا ترا به استرت و آن عباى فيروزى باز مىبرم . » و نيز گويند كه هشام شنيد كه خالد به پسرش مىگويد : « وقتى پسران امير مؤمنان به تو محتاج شوند چه خواهى كرد ؟ » و خشم در چهره اش نمودار شد . و نيز گويند كه يكى از مردم شام پيش هشام رفت و گفت : « شنيدم كه خالد در بارهء امير مؤمنان چيزها مىگفت كه به زبان نمىآورم . » گفت : « مىگفت لوچ ؟ » گفت : « نه ، بدتر از اين » گفت : « چه بود ؟ » گفت : « هرگز نخواهم گفت » راوى گويد : و همچنان سخنان ناخوشايند از خالد به دو مىرسيد تا نسبت به وى متغير شد . گويند : دهقانى به نزد خالد رفت و گفت : « اى امير ، دخل پسرت از ده هزار هزار بيشتر شده بيم دارم اين خبر به امير مؤمنان رسد و آن را بسيار شمارد . كسان پيكر ترا دوست دارند ، اما من پيكر و جان ترا دوست دارم . » گفت : « اسد بن عبد الله نيز با من چنين گفت تو به او گفته بودى ؟ » گفت : « آرى »